مفتون
دلا ایدل دلِ محنت شعارم
دلِ گردیده روز ِ روزگارم
ز پای وصل خوبان میروی باز
تو ای وحشت نشان بیقرارم
مرا طوفانِ غم دادست بر باد
کلنگ کم زن درین پای دیارم
عجب در آتش است این هستی من
هزار جاندادم از جانیکه دارم
بدل گفتم مسوزانم دگر جان
فروزان آتشی هست کوهسارم
-
دلا ایدل دلِ دلدادهُ من
دل پروانهُ خونین عذارم
به رنگ و بو دگر ایمان میاور
کز آن ویران شده دشت و دیارم
به "همتا" همت دریا بده دل
شود وی تا ابد مفتون یارم
---------------
در برنامه فرهنگی اجتماعی رادیو کاروان ما هرازگاهی سراغ هنرمندان و فرهنگیان میرویم و جویای فعالیت های آنها در عرصه های کاری شان میگردیم. این هفته مهمان برنامه ما هنرمند جوان و متعهد سخی جهانگیر بود. سخی جهانگیر متولد سال ۱۳۶۱ در شهر کابل می باشد. از سال ۱۹۹۸ فعالیت های هنری اش را آغاز نموده و حاصل این فعالیت دو البوم هنری تحت نامهای لاله آزاد و بلیل آواره می باشد که تقدیم هنردوستان نموده اند. جهانگیر هم اکنون در کابل زندگی میکند و قصد دارد در پروسه ستاره افغان شرکت ورزد..
فایل صوتی مصاحبه با سخی جهانگیر در رادیو کاروان را در پایین گوش دهید.
|
ای مه نورین تو را هم ماه گرفت
در نهایت غمزه ی دلها گرفت
ما چه کردیم که آن حدیث نای ما
ناشنیده رفتی و سورنا گرفت
آن رهی رفتی که ترکستان رود
کشور قلبت بیگانه ها گرفت
دیٌر دلت دیٌر عشق و مستی بود
آخر آنرا عقده و غمها گرفت
حیف است که معرفت متروک شد
ناگهان احساس او را جا گرفت
.
.
.
...
مادر
مادر فرشته ای
جنبندهً گهواره ای
فرمانروای دلها
اقیانوس امیدها
آندر تلاطم امواج بیکران
تو ناخدای کشتی انسانیت
اهدا نمودی زیبا
فرزندان خویش را
آن هم تمدن است
مادر!! روزت گرامی
عشقت مدام جاویدانی
در سرزمین دل ها
تو خورشید نور افزا
امید کودکانی
سرمایهُ دورانی
در عهد و عصر اتم
صلح و صفاست شعارت
عشق و وفاست وقارت
--
"مادرم! تاج سرم
تو چو عشق در باورم"
دوست میدارم تو را
ز جسم و جان عزیزترم

----
دوستی در قسمت نظرات قطعه زیبایی نوشته و از من خواهش کرده بود که آنرا با خوانندگان این صفحه قسمت کنم.
"دوباره آهنگ موزون باد می بیچد در سراسر کوچه های غمگین و دوباره برگها می رقصند و طنین پایکوبی برگها ترانه ای تازه می سراید برای آهنگ مست این باد." تریسا

سفیدی که در میان
سرخ و سیاه و سبز
رنگ باخته است
آری...
در رویای سفید من
لاله ها خندیدند ! بلند بلند
قاه قاه قاه ...
تا شهر عشق
- بالهای طاوس سفید شد
***
مادر "تریسا" در خطاب به مردم جهان گفت:


مولانا نیز مصراعی از مثنوی بلندش را چنین اصلاح نمود:
" بیرنگی دیگر اسیر رنگ نیست"
رنگ سفید روی کاغذ سفید!!!
***
غزل مولانا دست نخورده باقیست:
" چونكه بيرنگي اســــير رنگ شد موسي ي با موسي ي در جنگ شد"
ب.ر. همتا ادیلید 28.11.2007
مادرم، تاج سرم، تو چو عشق در باورم روز و شب غم پرورم، بعد از خدا حاجتگرم
-- *******
یک سال دیگر از عمر گذشت، یک سال دیگر از درس و امتحان و آموزش گذشت، ولی نمیدانم آیا واقعاْ چیزی آموختم.... اگر میدانستم که نمیدانم پس هیچ اخمی و هیچ دردی نداشتم... چنانچه در برابر این سوال که داناترین کس کیست؟ کاهن معبد رلفی جواب داده بود : سقراط. سقراط میگفت "من از همه نادان ترم، اما دلیلی اینکه مرا داناترین افراد شمرده اند اینست که به نادانی خود دانایم".
--
امتحانات را با آماده گی تمام سپری نمودم و همین امتحانات در حقیقت همقرین و همراه من در ۲۱ سال عمرم بوده است. با آن خو کرده ام و هر لحضه ام یک امتحان است ولی این روزها سخت ترین امتحان دیگر در مقابلم سدّ بسته است. این امتحان، امتحان صبر و شکیبایی، تحمل و مدارا می باشد. در یکی از یاد داشت هایی قبلی ام متذکر شدم که مادر مهربانم مریض است.... مریضی وی هر شام و پگاهی که خانه می آیم و زرد رنگی و درد را در سیمایش مشاهده میکنم، مرا نیز پر از رنج و درد می سازد!!!
-- *******
سال ۲۰۰۴ کابل بودم، برگشت به وطن بعد از چندین سال مهاجرت برایم از یک طرف یک احساس شوق، سرور، شور و اشتیاق داشت و از طرفی هم با دیدن بدبختی ها، غم ها و ویرانی های وطن درد آور بود. سوژه ها و موضوعات برای سرایش آن درد ها خیلی زیاد بود و من هم با فرصت هایی کمی که داشتم ورق هایی چندی را سیاه کردم. یکی از آن کاغذ سیاه را که خیلی مدت ها بود در بین کتابهایم گم کرده بودم، چند روز قبل تصادفاً آنرا از بین یک از کتابهای آمادگی کانکور دریافتم و احساسی را که برایم در آن لحظه دست داد مثل برآورده شدن آن آروزوهای ناب کودکانه بود. اینجا آنرا با شما در میان میگذارم.
--*******
اقیانوس درد
ساحل غم
قصر دارالمان، کوه آسمایی، پل آرتن، زیارت سخی[1]
روزگاری مهد:
حاکمیت، غرور، محبت و نیایش بود!
لعنت بر جنگ…
سیاهی وهم آلود جهل
بر کوی و برزن
بر در و دیوار
بر آدم های این سر زمین
سایه افکنده است
کبوتران "سخی"[2] رنگ باخته اند
"افشار"[3] هنوز بوی خون میدهد
"ده افغانان"[4] سینمای حرص و هوس شده است:
اینجا یکی در پی لقمه نانی
روزش آغاز و شبش پایان ندارد
و دیگری در پی لحظه هوسی
شبش آغاز و روزش پایان ندارد
دریای کابل
بی آب و ماهی و موج
در سکوت ابدی محبوس شده است
کودکان اینجا
بعد از زمان خویش به دنیا آمده اند
آنها علم را در دست فروشی فرا میگریند
"گودارد"[5] هم مرده است
تا اینبار نیوریالیزم را در کابل احیا میکرد.
اینجا کابل است !
کابل...
پی نوشت ها:
[1] نام جاهای معروف در کابل
[2] سخی نام زیارتگاهی است در کارته سخی کابل
[3] افشار نام منطقه است در قسمت غرب کابل که در جریان جنگهای داخلی کشتار دسته جمعی و قتل عام مردم در آنجا صورت گرفت
[4] نام جایی در مرکز شهر کابل
[5] جین لوک گودارد نویسنده و فیلمساز معروف فرانسوی بود که در بنیان گذاری مکتب بنام آتیریزم و فرنچ نیو ویو سهم بارز داشت
درد، اضطراب، پریشانی و بغض گلویم را سخت می فشارد. در عصری که گفتگو های تمدن ها مطرح است و فرهنگ انسانی و ضد خشونت ورد زبان شده، بازهم می بینیم که چه جفا و ظلم و ستم را بر ما روا می دارند آنهم از طرف مدعیان برابری، برادری، مساوات، کرامت انسانی و همدلی. سطوری چندی را که می خوانید قصۀ درد من در ایام خروج مهاجرین افغانستانی از ایران است.
دیّری برای دل ها
کاش...
کاش در این دیرینه دیّر
دیّری برای دل ها بود
از غوغای صاعقه ها
از لرزش زلزله ها
از لاوای آتشفشانها
و از سوز وگداز نفس ها
عقاب عاشق دل ها
الهامی از آنسوی دیّر می آورد
کاش...
درد دل کودک مهاجر
جمله اهل طریقت را
در پی طریقتی می انداخت
تا از دنیای بس کودکانه
و گناه بی گناهی:
چشم گشودن در آغوش بیگانه
کلید داران بهشت باخبر می شد.
و یا کاش....
کاخ ظلم با همه انسانهایش
با همه قدرت و بازیچه و بازیهایش
در دل یک زلزله نابود شود
نابود شود.........
ب.ر همتا "ادیلید"
مورخ ۲۵ می ۲۰۰۷
به یاد زمستان های برفی وطن
زمستان ها چه زیبا و قشنگ بود
بیر ون از کلکین، دنیا یک رنگ بود
سفیدی رنگ زیبا پر طراوت
همی الهام کام اندر نبرد بود
امیدی سبزه زاران در بهار هم
دشت زیبای لیلی سفید رنگ بود
سالنگ هم قله ها را چٌم می کرد
که دشمن از بیمش پر درنگ بود
این هم چند سطوری بی وزن و قافیه که ۲ سال قبل در جواب دوستی که مرا شاعر خطاب می کرد، نوشته شد. و بازهم این بار به خاطر دوستم آقای م.ف اینجا ثبت کردم
دوستم! من شاعر نیستم
شعر خوانم
آنگاه که شب میشود
روحم هوای آن دیار می کند
آن دیاری که زادگاه من است
آن که چشمانم را به مهر ورزیدن باز کرد
سپس در قلبم جرقهء زد!
این جرقه تاهنوز هم درخشش دارد!
همین است
که من هر شام وپگاهی غزل می گویم
غرل آن سخره های زیبایش
قله های بابایش (کوه بابا)
رود آمویش!!!!
از مهر بلبلان چمنش
هر لحظه آه آه می کشم
مهاجر، آواره، بی خانه و بی چمن شدند
دردم، رنگ زردم
نشانی از عشق من است
عشق وطنم، خیل کبوترانش
آسمان پر ستاره اش
غزالان تندروش
اهل کوهسارانم
کوهساران قبله ی خورشید
آشیان آهوبرگان، کبک و عقاب
سر چشمه ی رود ها
بلی! کوهساران راز دار و سینه ی تاریخ من
تاریخی پر از درد و رنجم
که از هر صفحه صفحه اش
بوی و مشام خون، استبداد، ظلم و ستم
ولی در لابلایش تمنای سر فروشی
چون خالق و بلخی
تا زنده نگهدارد، تاریخ مرده را
این شرح حال بی حالم
نشان شاعری نیست
حکایت درد است، شعر خواندن
به درود
امروز بعد از یک هفته خواب در بستر مریضی دلم هوای دوستان و نوای داستان وشعر کرد:
ای آبشار نوحه گر از بهر چیستی؟ چین بر جبین فکنده در اندوه کیستی؟
دردت چه درد بود، که چون من تمام شب سر را به سنگ می زدی و می گریستی؟
ولی من !!! ؟
من خود ز بعد این همه رنج و عذاب درد از رمز و راز زنده گی این حرف آموختم
روزها اگر زیباست به خاطر شب است صحت بُود گر نعمتی تلقیّش بیماری است
راستی از همه مهمتر قدردان و سپاس گذار زحمات و اخلاص همه دوستان که در ایام مریضی ام این حقیر را افتخار بخشیدند، هستم. از همه دوستان که در این ایام قبول زحمت نموده و جویای احوال ام شدند قلباً و صمیمانه تشکری می کنم و امیدوارم که همیشه شاداب و ایام در کام تان باشد.
و در اخیر یک دوبیتی:
در این دیرینه دَ یّر، دیر بنیاد زمانه داستان ها می دهد یاد
بیا تا قدر همدیگر بدانیم که تنهاییست مرگ آدمیزاد
درود!
به مناسبت روز مادر............
تقدیم به همه مادران!!! خصوصاّ مادر مهربانم
مادر فرشته ای
جنباننده گهواره ای
اقیانوس امیدها
آندر تلاطم امواج بیکران
تو ناخدای کشتی انسانیت
اهدا نمودی زیبا
فرزندان خویش را
آن هم تمدن است
مادر!! روزت گرامی
عشقت مدام جاویدانی
در سرزمین دل ها
تو خورشید نور افزا
امید کودکانی
سرمایهُ دورانی
در عهد و عصر اتم
صلح و صفاست شعارت
" بسم الله رضایی" ادیلید مورخ ۱۲ می ۲۰۰۷
امروز نوبهار است، ساغركشان بياييد
گل، جوشِ باده دارد، تا گلستان بياييد
در باغ، بيبهاريم; سيري كه در چه كاريم
گلباز انتظاريم، بازيكنان بياييد
آغوش آرزوها از خود تهي است اينجا
در قالب تمنّا خوشتر ز جان بياييد
جز شوق راهبر نيست، انديشة خطر نيست
خاري در اين گذر نيست دامنكشان بياييد
فرصت شررنقاب است، هنگامة شتاب است
گُل پايدرركاب است، مطلقعنان بياييد
گر خواهش فضولي است، جز وهم مانعش كيست؟
باغ است، خانهاي نيست تا ميهمان بياييد
امروز آمدنها چندين بهار دارد
فردا كهراست امّيد تا خود چهسان بياييد؟
اي طالبان عشرت! ديگر كجاست فرصت؟
مفت است فيض صحبت گر اينزمان بياييد
بيدل به هر تبوتاب ممنون التفاتي است
نامهربان بياييد، يا مهربان بياييد
شاد روان بیدل
زادگاهم کوهساران است
با عقاب هم آشیانم
کوهساران چون نگین کهربا در قلب انگشتر غنوده است.
زادگاهم کوهساران است
با عقاب هم آشیانم
کبک و آهو را زمن هرگز گریزی نیست.
کوهساران دره در دره
صخره بر صخره،
رودهای خشمگین از دره ها جاریست،
قبله ی خورشید در شام و سحرگاه کوهساران است.
زادگاهم کوهساران است ،
در بهاران خنده ی گلهای وحشی ،
تُندر آگند از خشم ،
هیبت رود خروشان ،
در نهادم زنده مسازد قصه ای را ،
قصه و حماسه ی دیرین و پارین را .
زادگاهم کوهساران است ،
پیکرم چون سنگ هایش ،
خون من چون رودهایش،
خشم من چون آذرخشش ،
همتم چون صخره هایش ،
لطف من چون بادهای مملو از عطرش ،
خنده ام چون خنده ی گلهای دامانش.
زادگاهم کوهسارن است
کوهساران سینه ی اسرار تاریخ
در جبین سن سنگش،
نقش بسته جمله ای زیبای زیستن:
"هان !
در دیار زیستن ها ،
قطره ها و چشمه ها رود خروشان آفریند !"
آری !
کوهساران سینه ی اسرار تاریخ است
قبله ی خورشید در شام و سحرگاه کوهساران است
کوهساران چون نگین کهربا در قلب انگشتر غنوده است.
علی کریمی
14 جوزای 1369- جاغوری
رهروا ! راه دراز است
کوله بارت سنگین !
ترسم از لحظه ای حساسی سقوطی که به صد ننگ خریدار شوی ،
و به منزل نرسی
رهروا راه دراز است
راه این بادیه بس پیچ و خم و طوفانی است !
سفر عشق ترا توشه نیاز است
توشه از خوان دل انگیز بهاران بردار ،
تا به سر منزل مقصود رسی:
دانه ای از شبنم:
که نمایانگر رنگ عشق است
قطره ای از باران:
که نشان ز شفا فیت عشق است
برگ گل از لاله:
که پیام روشن و رویش عشق است
نغمه ای از بلبل:
که فغان دل شوریده ی عشق است
دسته ای از گل سرخ:
که کتابی همه افسانه ی عشق است
همه را
همه را در نفس باد سحرگاه بپیچ
و به کولت بگذار،
سپس آنگاه رهت را
تا به منزلگه ی موعود بپوی
وپیامت که همه هاله ای از صلح و صفا ست
واژه ای از مهر و وفاست،
به رخ خسته ای هر خسته ی جنگ ،
به لب تشنه ای هر تشنه ی صلح ،
به دیاران ،
به جهان ،
زمزمه کن !
علی کریمی
میزان 1369 خورشید- جاغوری
تحقیر می شدم که تو قدّ جهان شدی
با روح بغض کرده ی من مهربان شدی
سرما گرفته بود دو دست مرا که تو
در این دو قطب یخزده آتشفشان شدی
روح مرا سکون غریبی گرفته بود
دریا شدی و باد شدی، بادبان شدی
تسخیر کرده بود مرا دست های خاک
تو آمدی و بال مرا آسمان شدی
چیزی نداشتم همه از دست رفته بود
اما برای من تو زمین و زمان شدی
پس من تمام وسعت خود را دعا شدم
شاید تو مستجاب شوی، ناگهان شدی ...
فرقی نمی کند که به هم می رسیم یا ...
در سینه ام برای ابد جاودان شدی!
شعر از: ( رضا اربعين)
این شعراستاد برنده جایزه دوم در سطح کشورهایی فارسی٫ دری در سال۱۳۶۹خورشیدی شده است.
ای باد إ
ای تیغ برهنه بر تن گل،
ای رهزن کاروان هستی ،
ای از تو خزان بهار گلها ،
ای از تو غمین نوای مستی إ
ای بادإ
آنگه ز خشم بر شتابی ،
بر عارض دلنشین لاله :
بنگر به رخش که قطره اشکی ،
گوید سخن هزار ساله إ
ای باد إ
نفرین گل وبهار بر تست إ
تو مظهر رنج وغصه هایی ،
بلبل ز تو بس ستم کشیده ،
تو قاصد مرگ سبزه هایی إ
ای باد إ
روزی گذرد زمان وحشت ،
پیکی ز بهار خواهد آمد ،
لاله چو چراغ بر فروزد ،
بلبل به چنار خواهد آمد إ
ای باد إ
از گرمی دلپذیر خورشید ،
در دشت و دمن بنفشه روید،
پروانه به دور گل برقصد ،
صد راز نهفته باز گوید إ
ای باد إ
در انجمن بهار فردا ،
محکوم گذشته های خویشی إ
درپرتو دل فروز گلها ،
خجلت زده در نگاه خویشی إ إ إ
نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم
نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم
چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم
من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زادهام و مهر بباید به دهانم
دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم
گرچه دیری است خموشم، نرود نغمه ز یادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
یاد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم
من نه آن بید ضعیفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دایم به فغانم (نادیا انجمن)
چندی است
بر سیاهی وهمآلود شب
ستارهء ندرخشیده است
دیری است
ابرهای عقیم
تمام پنجرههای شهر را پوشانیده است
حالا
من
سکوت
اقیانوس
انتظار
پایان شب را به نظاره نشستهایم
طلاطمش تا دورها موج میزند،
دندانهایش از جنس برف است
و لبهای برندهتر از شمشیر چنگیز
و سیاهتر از شب
ما مردهایم
زمان ما را میبرد با خود
خفته در بستر مرگیم ما
آنکه نجاتمان دهد کجاست؟
چقدر دردیم ما
نمیخواهم چهرهاش بنگرم
سردم است
گناهم معلوم است
گرسنهام ـ
نان
عریانم ـ
کمی مهربانی
گلویم میفشارد درد
میفشارد اندوه
من سراپا اندوهم،
تنیده در بغض
اندوه آهنگین مرگم
از اندوهم ترانه مرگ را میسرایند
اچ آی وی ام معلوم است ـ
گرسنگی
عفونتم ـ
ازدحام زخمها است
کجاست واژهای ـ
که دردم را بگویم؟؟
بیجدل
مرگ را تکرار میکنم
سنگ او را کوه او را
قلب خود را خانهُ اندوه او را
دوست دارم این وطن را غرش و عصیان او را
در نبرد قهروطوفان آیت اعجاز اورا
در بر آزاده کوهستان غریو وهی هی چوپان اورا
بهمن و طوفان او راژ
دوست دارم این وطن را
سنگ او را کوه او را
قلب خود را خانهُ اندوه او را
آنجاست میهنم
آنجاست میهنم که در آغوش گرم آن
خیل کبوتران
دور از فریب و حله صیاد کینه دل
بی خوف و دلهره
بی رنج و بی ملال
پرواز می کنند
آنجاست میهنم.
آنجا که بلبلان چمن در سپیده دم
از صلح و از صفا
از مهر و از وفا
در وصف روی خوب و نکوی شگوفه ها
با شاخه های گل
صد نغمه سردهند
آنجاست میهنم.
آنجا که آسمان بلند و رفیع آن
پهنا و بیکران
پر از ستاره است
آنجا که در زمین
گلبته های عشق
از قلب پرتپش و طربناک خاک ها
سر میکشند و باز
با چهره مسیح
سوی ستارگان بلخند می زنند
آنجاست میهنم.
آنجا که در بهار غزالان تندرو
در لابلای پیچ و خم دره های کوه
دور از هراس گرگ
با افت و خیز و خاطر آسوده میچرند
آنجاست میهنم.
آنجا که گرگ ها را دندان کشیده اند
آنجا که کرکسان را شهپر بریده اند
آنجا که جنگ نیست
آنجا که رنگ سرخ و سپید و سیاه و زرد
معیار آدمیت آدم نمی شود
آنجاست میهنم.
آنجا که شاهباز سپید سپهر نور
برقله های «بابای» جاوید و پرغرور ـ (کوه بابا)
قلب سیاه و تاریک خفاش کور را
با پنجه می درد
آنجاست میهنم. شعر از پروفیسر عالم مصباح

